نامه ای به پیامبران

براي تو مي نويسم اي ............

من نهال کوچکي هستم ولي ناراحت نباش کم کم بزرگ مي شوم . من خوشحالم که براي کشتي تو آفريده شده ام . مي دانم فردا مردم از کنار کشتي تو رد مي شوند و تو را مسخره مي کنند . آنها تو را مسخره مي کنند چون جايي که تو کشتي ساخته اي هيچ آبي نيست تا تو با اين کشتي سفر کني . اما من مطمئنم خدا بي خودي به تو نمي گويد کشتي بساز و به من نمي گويد بزرگ شو . خدا براي تو آب مي فرستد . من دلم مي خواهد کسي سوار من بشود که خداي بزرگ را بپرستد . مي دانم بعضي ها نمي فهمند نوح اين پيامبر بزرگ چرا کشتي مي سازد آن ها باور نمي کنند خدا براي تو آب بفرستد ولي من حرف هاي تو را مي فهمم چون من هم خداي يکتا را مي پرستم .

من به تو و خداي تو ايمان دارم و مي دانم تو اين کشتي را راه مي اندازي. من تو را دوست دارم چون يک پيامبري . وقتي تو را ديدم با خودم گفتم او پيامبر خوبي است و مي خواهد مردم را با اسلام آشنا کند . دلم مي خواهد زود تر بزرگ شوم . تو هم براي بزرگ شدنم دعا کن .

 

غزل صفر پور / انتخاب مطلب از مربی فرهنگی مرکز

نامه  به پیامبران

 

آثار بچه در طرح کانون ومدرسه واقعا خواندنی است . برای همین ما تصمیم گرفتیم از بین آثار اعضا کودک در طرح تعدادی را انتخاب کنیم و در این قسمت به نمایش بگذاریم . امیدواریم شما هم از خواندشان لذت ببرید.

راضیه دامن افشان

نامه ای برای سلیمان

من بلقيس هستم . فرمانرواي کساني که خورشيد را مي پرستند .نمي دانم ، نمي دانم چرا خورشيد مي رود و جاي خود را به ماه مي دهد . نمي دانم خورشيد چه کاري براي ما انجام مي دهد که ما همه او را مي پرستيم . شايد بهتر باشد ماه را هم بپرستيم چراکه وقتي خورشيد مي رود او مي آيد . اما ماه هم مي رود دوباره خورشيد مي آيد .من خيلي کنجکاو بدانم خدايي که تو مي پرستي چگونه است .  امروز که نامه ي تو برايم رسيده و تو در آن نام خدايت را برده اي ، خدايي که من تا بحال او را نديده ام و نمي دانم اين خداکيست ؟ من که او را نديده ام . شايد اين خدا فقط متعلق به تو و قصرت باشد . کاش مي شد خدايت را ببينم .

-       سرورم ! نامه ي سليمان را بسوزانيم ؟

-       نه آن را به من بدهيد . من به قصر سليمان مي روم .

سليمان ! سلام

من همسرت بلقيس هستم . وقتي به قصر تو آمدم و تاج و تخت خود را در آنجا ديدم پي به قدرت خداي تو بردم . و از تو پرسيدم خداي تو کجاست ؟ من مايلم او را ببينم .

تو گفتي : خداي من ناپيداست او مرا مي بيند اما کسي او را نمي بيند . تو از نشانه هاي وجود خدايت گفتي و اينکه ماه و خورشيد نشانه هاي وجود او هستند . من آن وقت به خداي تو ايمان آوردم . حالا که در ايوان قصرم نشسته ام و نسيم عصر مي وزد بايد بگويم که خدايکتاست . از وقتي به او ايمان آورده ام خطري مرا تهديد نمي کند .  

مريم طالبي

 نامه ای برای یوسف

يوسف تو از کودکي خوب و مهربان بودي . حق تو نبود که بدست برادرانت در چاه بيفتي . من برايت گريه کردم و ناراحت بودم . تو با کاروان از کنعان رفتي و پدرت يعقوب ناراحت بود . به قصر فرعون رفتي و با زليخا زندگي کردي تا بزرگ شدي . شايد فکر کني که چه زندگي سختي را گذرانده اي . اما تو مي د اني پدرت چه گذرانده است ؟ مي داني چقدر دلش براي تو تنگ شده است ؟ مي دانم که تو هم دلت براي او تنگ شده . حالا تو بزرگ شده اي و مردخوب و مهرباني و با ايماني  هستي تو برادرانت را که به چاه انداختندت دوست داري . دل تو ، دلي ساده و مهربان است . حتمن آن ها را مي بخشي برادرانت مي خواستند تا خودشان جانشين پدرت باشند . تو که راضي هستي آنها جانشين پدرت باشند و جاي تو را بگيرند؟  پس اگر راضي هستي بايد آنها را ببخشي . من دارم از تلويزيون فيلم زندگي تو را مي بينم و هي از خودم مي پرسم آيا تو آنها را مي بخشي ؟

شقايق صيدالي